دلواپس من بودی و چشمان تو میگفت
این را رگ من از لب لرزان تو میگفت
بیچشم تو این قافله تا حشر غریب است
این را نگه سرد و پریشان تو میگفت
روییدن تو بر سر ِ هر نیزه چه زیباست
شکرانهٔ بیپرده و پنهان تو میگفت
ناگه چه غریبانه در این دشت شکستی!
جوری که خداوند از ایمان تو میگفت
جوری که خدا از سخن ناب تو بارید
آنقدر که شهر از شب طوفان تو میگفت
گفتند همه از لب و از آب... ولی عرش-
از زمزمهٔ شام غریبان تو میگفت