زائر غریب بیابان ندیده.../شعر آیینی و شعر محرم/ عیسی محمدی
این زائر ِ غریب ِ بیابان ندیده را
این گنگ روستایی کابوس دیده را
آری... بگیر و تا به عمود ِ جنون ببر
این دستهای سست به خود آرمیده را
با جادهها چگونه به سازش گذر کنم؟
این خارهای خستهی در پا خلیده را
بعد از هزار سال، چه باغی است پیش رو
آن ساقههای نیزهی گلها دمیده را
از آسمان ببین که گل سرخ میچکد
شام و غروب و عصر و پگاه و سپیده را
یک باغبان ِ خسته در اینجا ندیدهای؟
یک باغبان ِ زخمی ِ مکتب ندیده را
از عافیت ملولم و سرخی بریز باز-
این زائر غریب بیابان ندیده را...