شعر نو/ رویایی که جان خواهم داد
روزی از خواب بر خواهم خواست
و به شهر خواهم رفت
در دست هر شهروند، شاخه گلی
در صورتش، لبخندی
و در چشمانش
بارقهای خواهم یافت
شهر مهربان
مرا تا چهارراه پارک وی خواهد رساند
در میان استقبال چنارهای شادان
... و در بالکن ساختمان همشهری
به جواد خواهم گفت فندکت کو؟
و پاسخ خواهد داد
آسمان نزدیک است، خورشید نزدیکتر
و همه شهر صدای خندههایمان را خواهد شنید
و همه پنجرهها گشوده خواهد شد
و همه شهر لبخندهایش را
پرندهای خواهد کرد
که رها و شتابان
بر شانههای ما بنشیند
روزی از خواب برخواهم خواست
و به خیابان مختاری خواهم رفت
میان آواز سارها و گربهها
و یاکریمها یله بر شانههایم
به چهار راه بعدی خواهند رسید
آنجا که بقالی پیر و مهربان
هر سپیدهدم
نذر ارزن و لبخند دارد
سوار اتوبوسهای دراز خواهم شد
دستها گشاده
چهرهها گشاده
قلبها گشاده
زبانها گشاده
و بهشت
در جانب چنارهای مهربان
به میدان منیریه خواهد رسید
جایی که فرشتگان
دنبال گرمکنها و کفشهای کتانی سایز مناسب میگردند
تا روزهای بیکاری خود را
در زمینهای چمن شهر خسته کنند
... و به چهارراه انقلاب خواهم رسید
جایی که جبرائیل
در کافههایش آرام گرفته و قهوه مینوشد
روزی از خواب بیدار خواهم شد
و خواهم دید که شهر، آرام و خرسند است
بیهیچ زندانی
بیهیچ دیواری
بیهیچ گِیتی
بیهیچ چشم فضول و نگرانی
و همه قاضیان شهر استعفا دادهاند
و به مزرعههای پدریشان بازگشتهاند
و شانه به شانه هم
مردمان شهر همیشه دودی
قدم خواهند زد
عشق خواهند ورزید
آواز خواهند خواند
کار خواهند کرد
شکوفه خواهند زایید
و با لبخندی عمیق
برای همیشه خواهند مرد
...
و من
روزی در این رویا برای همیشه جان خواهم داد