آینه‌های بی‌نوا

شاعرانه‌های عیسی محمدی؛ روزنا‌مه‌نگار

در کنار روزنامه‌نویسی، گاهی نیز به شعرنویسی محکوم می‌شوم. این‌ درگاه را ایجاد کرده‌ام تا این شعرنویسی‌ها، در جایی گردهم جمع آیند؛ به قصد استفاده و آرشیوسازی خود و بهره دیگران. یاحق

احساس می‌کنم که تو ویران رفتنی

پیغام می‌رسد که در اندیشه منی

من بعد تو، به گوشه خاموشگاه خود-

در حیرتم از این همه احساس آهنی!

یک روز منتظر؛ به صدایی و خنده‌ای

یک روز منزجر؛ و پر از فکر دشمنی

گفتم برو؛ ز رفتنت آزاد می‌شوم

ای تو! که سر به حبسی خانه نمی‌زنی!

این قلب من نبوده و این قلب من مباد!

آیا تو قلب روشن و انسانی منی؟!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۳۸
عیسی محمدی

شوریدگان یار را فریاد کافی نیست

دریادلان را موج‌ها و باد کافی نیست

یک قتل بی‌پایان و بی‌پایان و بی‌پایان-

غارتگران عشق را بیداد کافی نیست

وقت از نگاه ما فراموش است، و دیگر هم

ما را دی و شهریور و مرداد کافی نیست

در سرزمین عشق با تدبیر باید رفت 

دیگر مرام «هر چه باداباد» کافی نیست

آنان که پیران مسیر عاشقی هستید!

دیگر مسیر عشق را استاد کافی نیست

با قلب شیر و خصلت فرهاد باید رفت

این‌که چه بوده بیژن و فرهاد کافی نیست 

از حلقه آسایش خود دور باید شد

ماندن در این دلتای بی‌آباد کافی نیست

این است راز عاشقان مکتب خورشید:

حتی اگر دست و سری افتاد، کافی نیست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۴۵
عیسی محمدی

البته پیش از این متن ترانه را اینجا نشر داده ام.
اما خوشحالم می شوم اگر به سایت آکادمی ترانه رفته
و این ترانه را نقد و بررسی کنید. 


لینک ترانه غربت کمپ ها در آکادمی ترانه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۸ ، ۲۲:۵۴
عیسی محمدی

کنار این خیابونی که سرده

کنار این خیابونی که تنهاس

تو می‌آیی به شهر ساکت من

و میلادت سرآغاز یه رؤیاس


میون جدول و سیمان و دیوار

تو سرسختی، ولی زیبا و تردی

میون این خیابون‌های زشتی

تو تنهایی، ولی بازی رو بردی


توی این بازی بس نابرابر

هزار برگ برنده دست تو بود

صدای تو صداهامونو گم کرد

که بغض صد پرنده دست تو بود


میون سنگفرش و کاشی و کفش

تو مثل روز روشن پا گرفتی

تمام حرمت این قصه بودی

که کم‌کم، کعبه رو از ما گرفتی


خدای زندگی بودی تو ای گل!

کنار کاشی و دیوار و جدول

و من تصویر این شهری که سرده

و تو تصویر یک رؤیا، از اول


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۷ ، ۱۷:۲۳
عیسی محمدی

تو خسته، لب فروبسته، شکسته

به سمت کشوری سرسبز می‌ری

تو پشت مرزهایی که غریبه‌ان-

می‌مونی یا که می‌ری یا می‌میری!


کسی چشم‌انتظار اومدن نیست-

نه لبخندی، نه رویایی، نه جایی

نه راه پیش، نه راه پس- خدایا!

یه کاری کن، یه کاری کن، کجایی؟!



گوشواره ترانه:


تویی و غربت این کمپ‌ها و

صدای بی‌صدای نسل ما و 

تویی و کوله‌باری از «چرا» و

تویی و خاطرات تلخ ما و ...

***

بند دوم ترانه:


نه تقدیری، نه تفسیری، نه جرمی   

قرار ما نبود این‌جوری باشه

چه می‌فهمی تو حال مردی رو که-

غرورش تو غروب کمپ له شه!


چه می‌فهمی تو حال نسلی رو که-

به پای یه غرور محض سوختن؟

نه دیروزی، نه امروزی، نه فردا

تو مرز سرد یک تعلیق...  مردن-

***

گوشواره ترانه:


تویی و غربت این کمپ‌ها و

صدای بی‌صدای نسل ما و 

تویی و کوله‌باری از «چرا» و

تویی و خاطرات تلخ ما و ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۷ ، ۱۶:۱۱
عیسی محمدی

رباعی اول:


لبیک به چشمان گرانبار شما

آوخ ز گلستان پر از خار شما

پاسوز تو ای دوست، چه بسیارانند

فریاد از این خیل گرفتار شما


رباعی دوم:

آن‌قدر هوای دیگران را داری

دیوانه‌ترین نام جهان را داری!

این سبک مرا به یاد مجنون انداخت

دستور زبان عاشقان را داری


رباعی سوم:


چیزی به شب و سپیده پیوندم داد

با آن‌چه ورای دیده؛ پیوندم داد

گفتم من و عشق!؟ بی‌هوا آمد و باز-

با آینه‌های چیده پیوندم داد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۷ ، ۱۱:۲۵
عیسی محمدی

رباعی اول:

میدان ولیعصر، در ساعت عصر

از گوشه پارک گفتگو تا پل نصر

هرجا بروم خاطره‌ات خواهد بود

از قلهک و چیذر و قبا تا شب قصر


رباعی دوم:

می‌بارم، اگر سبز اگر بی‌جان است

انگار تمامیت من ایمان است

می‌بارم و انتظار جبرانم نیست

دستور زبان من اگر باران است


رباعی سوم:
دنیا پر قیل و قال؛ ساکت بشوید!

مردان فسرده‌حال! ساکت بشوید...

از گفت شما بوی فضاحت جاری است؛

ای قوم بریده بال! ساکت بشوید....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۷ ، ۱۹:۲۵
عیسی محمدی

این غزل را بی‌رحمانه دوست می‌دارمش؛ یعنی بی‌رحمانه. در بیتی از آن یادی کرده‌ام از تعبیر سرکار خانم نسیم مرعشی، در یکی از کتاب‌هایش. 

 

هوا، هوای غزل‌های سرد پاییزی است

بخوان، که غصه تنگ غروب بد چیزی است

تمام خانه پرافسوس، پرنفس، پر یاد

هنوز حلقه‌ات آن‌جا، میان رومیزی است

یکی نوشت که پاییز، فصل آخر سال-

چقدر جمله او، جمله‌ غم‌انگیزی است

و آبشارم و در مرز شب، فروریزان 

و فصل مردم تنها، چه فصل لبریزی است

مخواه عاشق سبز بهار باشم من-

هوا، هوای غزل‌های زرد پاییزی است

 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۵:۱۵
عیسی محمدی

این شعر وقتی به مرحله سرایش رسید که عکسی از کودکی گریان و ترسان، که سوری بود، را دیدم. ظاهراً ترسان و لرزان و گریان از بمباران یا حمله‌ای خمپاره‌ای بود و گوشه‌ای کز کرده بود. دلم به درد آمد و از هر چه جنگ بدم آمد؛ هرچند که گاه جنگ را برای دفاع لازم می‌دانستم. اما...

***

خسته از جنگ های تحمیلی

پشت این مرزهای قابیلی

التماس است و اشک‌ها و امید

در گریز از تجاوز و سیلی

زندگی‌شان به باد رفته دگر

در پس میزهای تحلیلی

...کودکی با نگاه خسته خود

فارغ از آیه‌های تنزیلی

خاطرات قدیمی‌اش در یاد

توی این خانه‌های شب‌نیلی

«خانه‌ای گرم و دفتری از مشق-

یادی از کیک‌های وانیلی

یادی از شعرهای موقع خواب-

یادی از جمع‌های فامیلی...»

می‌پرد ناگهان ز رویایش

کودکی سرخ، از تب و سیلی 

کودکی ناز و ناب و دردانه

خسته از جنگ‌های تحمیلی...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۵
عیسی محمدی

کدام قصه سرانجام خوش، مرا دارد

جهان عداوت دیرین و نابه‌جا دارد

هزار بار به تکرار این روایت تلخ

عمیق می‌شوم و باز ناله‌ها دارد

و دوْر تند جهان دورتر ز عقل من است

و عقل می‌رود و رو به ناکجا دارد

شکست‌خورده این جنگ ناشده آغاز-

منم که خرمنی از چون و از چرا دارد

منم که جامه عقل از خودم به در کردم

مرام «مردم این‌گونه» رازها دارد

جنون، مسیر همیشه، مسیل بعد از این-

که این مسیل سرانجام خوش، مرا دارد


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۵:۲۷
عیسی محمدی