آینه‌های بی‌نوا

شاعرانه‌های عیسی محمدی؛ روزنا‌مه‌نگار

در کنار روزنامه‌نویسی، گاهی نیز به شعرنویسی محکوم می‌شوم. این‌ درگاه را ایجاد کرده‌ام تا این شعرنویسی‌ها، در جایی گردهم جمع آیند؛ به قصد استفاده و آرشیوسازی خود و بهره دیگران. یاحق

منصب شاهی بیاور تاج تنهایی ببر

جامه عزت بیاور، رخت رسوایی ببر

عاشقی، درگاه مردان و زنان خرد نیست

جرأت بی‌حد بیاور، شیر صحرایی ببر

ای عقاب تیزپر، جام مگس شأن تو نیست

این حقارت پس بده، آغوش تنهایی ببر

در کویر احتیاط و ترس، لیلایی نبود

یک شب اقیانوس ِ بی‌فانوس دریایی ببر

عمر، در افسوس، در غم، در پشیمانی گذشت

عمر را بگذار و یک شور ِ زلیخایی ببر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۹ ، ۱۰:۱۷
عیسی محمدی

گرچه از بالا و پایین جهان غم ریخته
از شفای اسم تو دارو و مرهم ریخته
یک جهنم عاقبت در انتظار زندگی است
لابه‌لایش لیک پردیسی فراهم ریخته
بندبازانیم در این دره‌های خیر و شر
ای به اطمینان تو ترسم دمادم ریخته
در کویرآباد دنیا جنگلی از آه بین
بس که بر شنزار غربت اشک نم نم ریخته
ساعت از هجران تو در تیک‌تاک غصه است
بس که از بالا و پایین جهان غم ریخته

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۹ ، ۰۹:۵۸
عیسی محمدی

بهار می‌رسد اما تو نیستی دیگر

انیس خاطر غمگین کیستی دیگر؟

بهار آمده بختم ولی زمستان است

تمام زندگی‌ام غرق ایستی دیگر

وَ خنده از من و از روزگار من دور است

که روز تلخ وداعت، گریستی دیگر...

تو هست و نیست شدی، ما هنوز حیرانیم

تو بودی و تو نبودی؛ تو چیستی دیگر؟

خوشا شبی که تو را خاطرم نسیم شود-

میان جنگل و ساحل، بایستی دیگر...

غریب می‌روی و اشک، همنشین من است

غریب می‌شوم؛ افسوس... نیستی دیگر

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۸ ، ۱۳:۳۹
عیسی محمدی

شهزاده‌ی ابروکمان اصل قاجاری

با این خیابان‌خواب چرکین‌ات چه‌ها داری؟

با این پریشان‌خاطر تلخ سبو در دست

کاندر ترک‌های سبویش رفته هشیاری

یا آن‌که در آغوش تنگم گیر شاهانه

یا دست بردار از سرم در خواب و بیداری

والامقام کشور قلبم اشارت کن

تا جان بی‌مقدار ریزم پای گفتاری

از من طلا می‌سازد این عشقی که بیداد است

بدرود ای جادوگری دنیای طراری

در باغ و در باران مرا سرسبز خواهی یافت-

از عشق خود، آه ای پری‌رفتار‌‌ درباری

برخیز و رویای مرا رنگ حقیقت بخش

شهزاده ابروکمان اصل قاجاری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۲۶
عیسی محمدی

ببین که قلب خیابان هماره می‌سوزد

ز داغ‌های مجدد، دوباره می‌سوزد

نگاه کن که در آن سوی شهر، کودکی‌ات

میان موشک و دیوار ِ پاره می‌سوزد

پلنگ صورتی و چاق و لاغری دیگر-

میان خانه‌ی تنگ و اجاره می‌سوزد

تپش‌تپش شده قلبی که عاشقی دارد

میان نامه و گشت و اشاره می‌سوزد

وَ برق می‌رود و ابتدای آژیر است

به آسمان مَه و بمب و ستاره می‌سوزد

وَ توپ در دل فریاد تلخ همسایه-

شبیه پنجره‌ی تکه‌پاره می‌سوزد

بزرگ می‌شوی اما، هنوز هم از نو:

ببین که قلب خیابان هماره می‌سوزد

درون طالع ما سرخوشی چه حیران است

خیال و خنده و رویا، دوباره می‌سوزد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۱۶
عیسی محمدی

شاذ و نفسگیر و هراسان و پریشان بود

عشقت برای من «بلندی‌های جولان» بود

معشوق، بانویی ز سرحد مسلمانی

آن‌سوی دیگر یک یهود نامسلمان بود

رسوایی ما باز هم پنهان نخواهد ماند

وقتی که عمقش از مریوان تا سراوان بود

من زندگی را سخت دیده، سخت افتادم

بی‌آبرویی سرنوشت سخت‌جانان بود

این سرنوشت قلب‌های سنگی سرد است

قلبی که خالی از مرام مهربانان بود

یک تن از این‌‌جا رد شد و جمعی به دنبالش

مرد پریشانی که مجنون خیابان بود

در من تضادی زندگی می‌کرد و خواهد کرد

مردی که مومن بود و خالی‌تر ز ایمان بود

دیگر مرا از خاطرات خویشتن بردار

دیوانه‌ات، چون نقطه‌ای، لبریز پایان بود

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۰۰
عیسی محمدی

من به آویشن، به باران تو مشکوکم هنوز
من به پایان ِ زمستان تو مشکوکم هنوز
غنچه و عطر و بهار و سبزه‌ باز آورده‌ای
گرچه با گل‌های گلدان تو مشکوکم هنوز
ای صدای ناگهان ِ یک تبسم در سحر
من به لبخند غزلخوان تو مشکوکم هنوز
باز می‌پرسی که امید فراوانت چه شد؟
باز می‌گویم به ایمان ِ تو مشکوکم هنوز
هر که آمد، بار فردای خودش را بست و رفت
با یقین‌های پریشان تو مشکوکم هنوز
این‌که می‌آید نه باران، گریه‌های نم‌نم است
من به ابر و باز باران تو مشکوکم هنوز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۸ ، ۱۳:۵۹
عیسی محمدی

چه می‌شود که جهان از میانه برخیزد
وجود تلخم از این عاشقانه برخیزد
تو باشی و نفس تا ابد مقدس تو
هر آن‌چه جز هوست، از کرانه برخیزد
زمان به عزلت پیش از نگاه تو برود
مکان ز منظره‌ی این فسانه برخیزد
چه می‌شود که بیایی به قلب کوچک من 
که جان ز طاقت این آستانه برخیزد
چنان به سطح زمین خیال تو بخورم
که آه تا جهت جاودانه برخیزد
چنان به سمت من و روزگار من رو کن
که هر چه «بود و نبود»، از میانه برخیزد

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۸ ، ۱۶:۳۳
عیسی محمدی

نفرین کن ای مادر مرا یک‌بار دیگر نیز

عاشق شدم در «پادشاه فصل‌ها» پاییز

بانگ نصیحت‌های تو، لالایی من بود

اما چه باید کرد با سروی که در پالیز-

با جلوه خود ریشه‌های عقل را خشکاند

من ماندم و دنیای بی‌پایانی از پرهیز

دنیا تمام نقشه‌هایم را به هم می‌ریخت

آوخ ز قلب کاغذین و چشم‌های تیز

یک تن مداوم توی گوشم، این‌چنین می‌خواند:

بگریز از این عاشق شدن‌های نهان، بگریز

دردا که من هم زیر لب تکرار خواهم کرد:

دل ماهی لیز است، دل یک ماهی لیز!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۱۷
عیسی محمدی

پیمانه در پیمانه در پیمانه جا می‌ماند

یاد نفس‌های تو در این خانه جا می‌ماند

من، راهی شهر قیامت می‌شدم اما

یادم میان خلوت میخانه جا می‌ماند

فردوس دیگر از مقام عاشقان خالی است

تا شمع جا می‌ماند و تا پروانه جا می‌ماند

در این خماری مانده‌ام؛ بی‌هیچ پایانی

صد بوسه بر قلبی که بس جانانه جا می‌ماند

با این خیابان‌خواب یادت، مهربان‌تر باش

مردی که یادش در شبی شاهانه جا می‌ماند

این زندگی جز خاطرات مانده در دل نیست

بهتر که روحم در شب پروانه جا می‌ماند


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۱۴
عیسی محمدی