آینه‌های بی‌نوا

شاعرانه‌های عیسی محمدی؛ روزنا‌مه‌نگار

در کنار روزنامه‌نویسی، گاهی نیز به شعرنویسی محکوم می‌شوم. این‌ درگاه را ایجاد کرده‌ام تا این شعرنویسی‌ها، در جایی گردهم جمع آیند؛ به قصد استفاده و آرشیوسازی خود و بهره دیگران. یاحق

۴۱ مطلب با موضوع «غزل» ثبت شده است

دلواپس من بودی و چشمان تو می‌گفت
این را رگ من از لب لرزان تو می‌گفت
بی‌چشم تو این قافله تا حشر غریب است
این را نگه سرد و پریشان تو می‌گفت
روییدن تو بر سر ِ هر نیزه چه زیباست
شکرانهٔ بی‌پرده و پنهان تو می‌گفت
ناگه چه غریبانه در این دشت شکستی!
جوری که خداوند از ایمان تو می‌گفت
جوری که خدا از سخن ناب تو بارید
آنقدر که شهر از شب طوفان تو می‌گفت
گفتند همه از لب و از آب... ولی عرش-
از زمزمهٔ شام غریبان تو می‌گفت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۹ ، ۱۷:۱۹
عیسی محمدی

منصب شاهی بیاور تاج تنهایی ببر

جامه عزت بیاور، رخت رسوایی ببر

عاشقی، درگاه مردان و زنان خرد نیست

جرأت بی‌حد بیاور، شیر صحرایی ببر

ای عقاب تیزپر، جام مگس شأن تو نیست

این حقارت پس بده، آغوش تنهایی ببر

در کویر احتیاط و ترس، لیلایی نبود

یک شب اقیانوس ِ بی‌فانوس دریایی ببر

عمر، در افسوس، در غم، در پشیمانی گذشت

عمر را بگذار و یک شور ِ زلیخایی ببر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۹ ، ۱۰:۱۷
عیسی محمدی

من به آویشن، به باران تو مشکوکم هنوز
من به پایان ِ زمستان تو مشکوکم هنوز
غنچه و عطر و بهار و سبزه‌ باز آورده‌ای
گرچه با گل‌های گلدان تو مشکوکم هنوز
ای صدای ناگهان ِ یک تبسم در سحر
من به لبخند غزلخوان تو مشکوکم هنوز
باز می‌پرسی که امید فراوانت چه شد؟
باز می‌گویم به ایمان ِ تو مشکوکم هنوز
هر که آمد، بار فردای خودش را بست و رفت
با یقین‌های پریشان تو مشکوکم هنوز
این‌که می‌آید نه باران، گریه‌های نم‌نم است
من به ابر و باز باران تو مشکوکم هنوز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۸ ، ۱۳:۵۹
عیسی محمدی

چه می‌شود که جهان از میانه برخیزد
وجود تلخم از این عاشقانه برخیزد
تو باشی و نفس تا ابد مقدس تو
هر آن‌چه جز هوست، از کرانه برخیزد
زمان به عزلت پیش از نگاه تو برود
مکان ز منظره‌ی این فسانه برخیزد
چه می‌شود که بیایی به قلب کوچک من 
که جان ز طاقت این آستانه برخیزد
چنان به سطح زمین خیال تو بخورم
که آه تا جهت جاودانه برخیزد
چنان به سمت من و روزگار من رو کن
که هر چه «بود و نبود»، از میانه برخیزد

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۸ ، ۱۶:۳۳
عیسی محمدی

احساس می‌کنم که تو ویران رفتنی

پیغام می‌رسد که در اندیشه منی

من بعد تو، به گوشه خاموشگاه خود-

در حیرتم از این همه احساس آهنی!

یک روز منتظر؛ به صدایی و خنده‌ای

یک روز منزجر؛ و پر از فکر دشمنی

گفتم برو؛ ز رفتنت آزاد می‌شوم

ای تو! که سر به حبسی خانه نمی‌زنی!

این قلب من نبوده و این قلب من مباد!

آیا تو قلب روشن و انسانی منی؟!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۸ ، ۱۷:۳۸
عیسی محمدی

شوریدگان یار را فریاد کافی نیست

دریادلان را موج‌ها و باد کافی نیست

یک قتل بی‌پایان و بی‌پایان و بی‌پایان-

غارتگران عشق را بیداد کافی نیست

وقت از نگاه ما فراموش است، و دیگر هم

ما را دی و شهریور و مرداد کافی نیست

در سرزمین عشق با تدبیر باید رفت 

دیگر مرام «هر چه باداباد» کافی نیست

آنان که پیران مسیر عاشقی هستید!

دیگر مسیر عشق را استاد کافی نیست

با قلب شیر و خصلت فرهاد باید رفت

این‌که چه بوده بیژن و فرهاد کافی نیست 

از حلقه آسایش خود دور باید شد

ماندن در این دلتای بی‌آباد کافی نیست

این است راز عاشقان مکتب خورشید:

حتی اگر دست و سری افتاد، کافی نیست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۸ ، ۰۹:۴۵
عیسی محمدی

این غزل را بی‌رحمانه دوست می‌دارمش؛ یعنی بی‌رحمانه. در بیتی از آن یادی کرده‌ام از تعبیر سرکار خانم نسیم مرعشی، در یکی از کتاب‌هایش. 

 

هوا، هوای غزل‌های سرد پاییزی است

بخوان، که غصه تنگ غروب بد چیزی است

تمام خانه پرافسوس، پرنفس، پر یاد

هنوز حلقه‌ات آن‌جا، میان رومیزی است

یکی نوشت که پاییز، فصل آخر سال-

چقدر جمله او، جمله‌ غم‌انگیزی است

و آبشارم و در مرز شب، فروریزان 

و فصل مردم تنها، چه فصل لبریزی است

مخواه عاشق سبز بهار باشم من-

هوا، هوای غزل‌های زرد پاییزی است

 
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۵:۱۵
عیسی محمدی

این شعر وقتی به مرحله سرایش رسید که عکسی از کودکی گریان و ترسان، که سوری بود، را دیدم. ظاهراً ترسان و لرزان و گریان از بمباران یا حمله‌ای خمپاره‌ای بود و گوشه‌ای کز کرده بود. دلم به درد آمد و از هر چه جنگ بدم آمد؛ هرچند که گاه جنگ را برای دفاع لازم می‌دانستم. اما...

***

خسته از جنگ های تحمیلی

پشت این مرزهای قابیلی

التماس است و اشک‌ها و امید

در گریز از تجاوز و سیلی

زندگی‌شان به باد رفته دگر

در پس میزهای تحلیلی

...کودکی با نگاه خسته خود

فارغ از آیه‌های تنزیلی

خاطرات قدیمی‌اش در یاد

توی این خانه‌های شب‌نیلی

«خانه‌ای گرم و دفتری از مشق-

یادی از کیک‌های وانیلی

یادی از شعرهای موقع خواب-

یادی از جمع‌های فامیلی...»

می‌پرد ناگهان ز رویایش

کودکی سرخ، از تب و سیلی 

کودکی ناز و ناب و دردانه

خسته از جنگ‌های تحمیلی...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۵
عیسی محمدی

کدام قصه سرانجام خوش، مرا دارد

جهان عداوت دیرین و نابه‌جا دارد

هزار بار به تکرار این روایت تلخ

عمیق می‌شوم و باز ناله‌ها دارد

و دوْر تند جهان دورتر ز عقل من است

و عقل می‌رود و رو به ناکجا دارد

شکست‌خورده این جنگ ناشده آغاز-

منم که خرمنی از چون و از چرا دارد

منم که جامه عقل از خودم به در کردم

مرام «مردم این‌گونه» رازها دارد

جنون، مسیر همیشه، مسیل بعد از این-

که این مسیل سرانجام خوش، مرا دارد


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۵:۲۷
عیسی محمدی

شعری که زمانی برای شهدای گمنام و شهدایی که پس از سال‌ها به میهن بازگشته بودند، سروده شده بود:


«از باغ می‌‌برند چراغانی‌ات کنند»

تا فخر بارگاه سلیمانی‌ات کنند

اکسیر عاشقی به نگاهت کشیده‌اند

مجنون عام و لیلی پنهانی‌ات کنند

تو، حجت موجه این قوم خسته‌ای

تا رقص، دور زلف پریشانی‌ات کنند

در غربتی عظیم؛ و بغضی چه ناتمام...

جمعی نشسته‌اند که مهمانی‌ات کنند

«بحری است بحر عشق، که هیچ‌اش کناره نیست»

حتی اگر به خاک غریبانی‌ات کنند

ای عابر غریب خیابان آسمان

جاماندگان چگونه غزل‌خوانی‌ات کنند؟

باز آمدی که مردم سرخ دو چشم ما

با اشک‌های خویش، بهارانی‌‎ات کنند

این سرزمین خشک به نام تو شد بهشت

از خاک می‌برند چنارانی‌ات کنند

پوسانده‌اند جسم تو را خاک‌های سرد

تنها به این بهانه که روحانی‌ات کنند

می‌بوسمت، اگرچه لبت طعم خاک داشت

تاوان عاشقی است؛ که بارانی‌ات کنند

قانون عاشقی است: «فروتر، فراتر است»

در خاک می‌کشند که خاقانی‌ات کنند

همسایه می‌شویم، کنار مزار تو

هرچند می‌برند که ربانی‌‌ات کنند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۵
عیسی محمدی