آینه‌های بی‌نوا

شاعرانه‌های عیسی محمدی؛ روزنا‌مه‌نگار

در کنار روزنامه‌نویسی، گاهی نیز به شعرنویسی محکوم می‌شوم. این‌ درگاه را ایجاد کرده‌ام تا این شعرنویسی‌ها، در جایی گردهم جمع آیند؛ به قصد استفاده و آرشیوسازی خود و بهره دیگران. یاحق

۴۱ مطلب با موضوع «غزل» ثبت شده است

چقدر باده بنوشم ز یاد من بروی؟

چونان مهاجر ناچار از این وطن بروی؟

تو بخشی از ژن عاشق‌تبار من شده‌ای

نمی‌شود که از این جان و این بدن بروی

چنان ز بوی تو مستم که تا به وقت ابد

بعید باشد از این سرزمین تن بروی

رجز برای تمام جهان‌تان خواندم-

کفن‌کفن بروم، تا وطن‌وطن بروی

برای عشق، تمام وجود تو بس نیست-

مباد «ناقص» و «نیمه»؛ و «نسبتاً» بروی

مرا به ارتش گل‌های انس بسپاری 

و خود به جنگ شقایق و نسترن بروی

و عشق؛ رمز شب ناتمام دنیا بود

مباد بی‌‌مددش، جنگ تن به تن بروی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۶:۵۹
عیسی محمدی
شعری که در سال گذشته برای شیخ زکزاکی، روحانی شیعی اهل نیجریه سروده شده بود؛ بعد از دستگیری و حصر و زندانی ساختنش. 

 در قاره سیاه، کجایی رفیق من؟
پلکی به روی این همه دلدادگی بزن
پلکی به روی این همه بیچارگی ببند-
ای شمع و آبروی پریشان انجمن
دستی بده به دست من بی خیال دور-
دستی دگر، به تربت آقایمان بزن
خوش بوی خوش حماسه تیره تبار من- 
آموزگار عاشقی؛ ای ماه خوش سخن
گلبرگ سرخ بازشده در طواف شوق
ای شبنم رهای نشسته به روی تن
خوش می‌خرامی ای نفست، بوی کربلا   
خوش می‌سرایی، ای غزلت سمتی از وطن 
گویند عشق و ترس، به یک جا نمی‌شود-
مجنون خفته‌ای است، نهان زیر هر شکن
تو، کربلای زنده دنیای مرده‌ای-
در قاره سیاه، کجایی رفیق من؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۲۰:۳۰
عیسی محمدی

رباعی اول:


حال تو و حال آسمان‌ها خوب است

این منطق چرخش جهان‌ها خوب است

انگار منم که بی‌هوا می‌چرخم!

انگار که حال بیکران‌ها خوب است


رباعی دوم:


جانم به لب آمده است، باران کافی است

این زمزمه‌های تند یاران کافی است

غم باید و تنهایی و یک شام بلند-

خرسندی باغ و چشمه‌ساران کافی است

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۷:۳۴
عیسی محمدی

تو! شاهزاده بودی و من مرد پاپتی

لب بر لبی گذاشتم و شد قیامتی

یک شهر منتظر به مجازات من نشست

من در کنار جسم تو در اوج راحتی

عاشق که می‌شوی، دل تو قرص می‌شود

دیگر چه فرق؟ راحت جان یا جراحتی...

هرگز سوار مرکب دنیا نمی‌شوم

بیرون کشیده‌ام من از این راه لعنتی

یک جنگجوی زخمی از جان کشیده دست-

این بود سرنوشت من مست پاپتی...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۱:۳۵
عیسی محمدی

درآ که آمدنت، ابتدای باران است

صدای پای تو ای دوست، رویش جان است

درآ که در نفست جبرئیل جاری هست

که در نیامدنت، قلب‌ها پریشان است

کویر تشنه‌ انسان، ترک اگر برداشت

چه غم، که فکر تو انگار نوبهاران است

افق به مقصد تو، یک مسیر روشن و بعد-

جهان به مقصد تو، یک مسیر  آسان است

تو ریشه می‌زنی و خاک فطرت انسان-

به فصل یخ‌زده، گلخانه‌های ایمان است

بیا بیا که درختان اگر چه خشکیدند

بهار آمدنت، ابتدای باران است


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۳
عیسی محمدی

این کاغذ شکسته دل، تا نمی‌خورد

رویای من به درد شماها نمی‌خورد

از مصر و نیل و حال خوش مردمش مگو

این قصه‌ها به درد زلیخا نمی‌خورد

زخم دل است و زخم زبان، آنقدر زیاد

که این دل، ز دل شکستن‌تان، جا نمی‌خورد

من پادشاه غربت خویشم، درنگ کن

این جاده‌های خسته، چرا پا نمی‌خورد؟

تنهایی بزرگ، فراخوان قلب ماست

شادی ما به درد شماها نمی‌‌خورد...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۷:۲۶
عیسی محمدی

لبت به روی لب نیزه‌هاست؛ می‌بینم

بگو که خوابم و یا آنکه راست می‌بینم؟

ستاره پشت ستاره، شهاب پشت شهاب

و کهکشان که به زنجیرهاست؛ می‌بینم!

چه جای زیستن است این زمین کج‌رفتار؟

زمین تهی ز هوای خداست؛ می‌بینم

بخوان به نام خدایت؛ خراب راه خدا

که سرنوشت خرابان، جداست؛ می‌بینم

همان قبیله که با نام‌‌تان تبرک یافت-

نشان خنجر‌شان بر قفاست؛ می‌بینم

میان هروله تیر و خنجر و شمشیر

که رقص ناب غزل، نارساست می‌بینم

بیا شکوفه خورشید، در طواف جنون!

تمام عرش به سمت شماست، می بینم

چه جای شادی و لبخند، یا نشاط و صفا؟!

هزار سال گذشت و عزاست، می بینم

به عرش رفتی و خونت، ز فرش می جوشد!

و عرش، سنگفرش بلاست، می بینم...

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۳۶
عیسی محمدی

می شویمت با اشک هایم، نابتر گردی

چون باد می آیم که تا پر تاب تر گردی

چون مهر پولادین به روی روح سرگردان

می کوبمت ای دوست، تا پایاب تر گردی

لالایی شهر جهان تقدیم چشمانت

آرام می خوانم تو را، در خواب تر گردی

موسیقیای ماندگار روزهای خوش

من ساز خواهم شد که تا مضراب تر گردی

گفتی که غمگینی به چشمانت نمی آید

با رنج، خندیدم کمی شاداب تر گردی  


بگذار و بگذر، قصه ها و غصه، بسیار است

خاموش تر باید که تا در خواب تر گردی!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۳۳
عیسی محمدی

ما به گرمای نفس های تو عادت داریم

ما به سرحد قفس های تو عادت داریم

ثانیه، ثانیه رفتن و هجرت کردن

ما به آهنگ جرس های تو عادت داریم

هر چه میل تو بگوید، همه اش قانون است

ما به قانون هوس های تو عادت داریم

هر چه جز میوه یادت، همه را قیچی کن

باغبانا! به هرس های تو عادت داریم

من از آبادی چشمان تو دور افتادم

ما به تفریق جرس های تو عادت داریم


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۱۷
عیسی محمدی

پشت این قلب های سیمانی

جنب دهلیزهای ویرانی

ای طلوع خلیج حیرانی

از غروب غزل، چه می دانی؟

عشق رفت و صعود تنهایی

درد ماند و هبوط ویرانی

قحطی واژه های نورانی است

از کدامین ترانه می خوانی؟

قلب من تکه تکه شد بانو

در شب آیه های طوفانی

شهر ماند و شب و شراب و شبان

خالی از جلوه های چوپانی

باز کن آن دو چشم و خوب ببین

من! شبان شبان حیرانی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۱۵
عیسی محمدی