برخیز عاشقا!/ شعر نیمایی از عیسی محمدی
درد است عاشقان
درد است عاشقان که مرا زوزه میکشد
در صبحگاه سرد زمستانی ِ دگر
شور است عاشقان
شور است عاشقان که مرا پرسه میزند
در خوابگاه سرد بهارانهای دگر
برخیز عاشقا!
این خوابگاه سرد
همپای داغ شور جوانانه تو نیست
برخیز عاشقا!
همپای تو منم
همپای تو، تمام جوانانههای شهر
دربند
درْکه
و دود و قلقل همه سفرهخانهها
و پیچهای سرزده جاده شمال
و گم شدن میان ترانه، میان اشک
در هُرم ماسههای پریشان ساحلی
در لابهلای بیشه و جنگل، میان ابر
برخیز عاشقا!
از خوابگاه سرد بهارانهای دگر
برخیز...